تاراجون - مطالب ابر لبخند
شنبه 15 مهر 1396  08:34 ق.ظ

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
نمی دونم چی بگم


نظرات()   
   
سه شنبه 31 مرداد 1396  09:58 ق.ظ

چند روزیست که روی لب هایم ،چیزی به جز لبخند تلخ نقش نبسته...

شاید هم چند هفته است...

شاید هم چند ماه...

هر چه که هست،

فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند و  خنده هایم بغض شده اند ...

هرچند همیشه از درون میگریم...

هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و میپرسم:آیا این منم؟!

این همان منم که هر کجا که بودم،

نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی دلش خانه کند؛

که خود حالا،

فقط گاهی به تقدیر خویش،پوزخندی میزنم...!؟!؟

روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک میکند...

برای برخی بیش و برخی کمتر...

اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛

که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی که  روی ذهنم حک شده بودند،

پارچه ی فراموشی میکشیدم،

روزگار تلنگری مهیب به من زد که علاوه بر شکستنم،

مرا وادار به انتظاری دوباره،طولانی تر اما قاطعانه تر کرد...

اما چه می شود کرد و چه می توان گفت...

جز رقصیدن به ساز روزگار و سکوتی سنگین،

که گاهی خویش را نیز در آن گم میکنم!

سکوتی برای حفظ آرامش و تعادل همه چیز به  جز خودم...

سکوتی که به واسطه ی پر از حرف و درد بودن به

وجود می آید...!

سکوتی تلخ...

اما کار ساز...

که گمان میبرم روزی کار خودم را نیز بسازد...!


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic