تاراجون - مطالب ابر غزل
سه شنبه 13 تیر 1396  06:08 ب.ظ

می خواست برایت غزلی ناب بگویید

شاعرتر از این  باشد  و نایاب بگویید

 

می خواست که حافظ شود و مصرع به مصرع

شعری همه اعجاز و به اعجاب بگویید

 

یا اینکه ره خواجه به امروز  بپویید

شعری به سبکبالی سهراب بگویید

 

شعری که ختامش ، سر آغاز تو باشد

باشد که طلوع تو ز مهتاب بگویید

 

بیت الغزلش عکس تو پژواک نماید

یعنی تو شود از تو در این قاب بگویید

 

بی تاب تر از مطلع و یک آیه ی تازه

 شاید که توانست در این باب بگویید

 

شاید که توانست برایت بسراید

یا این غزل از آیینه ی خواب بگویید

 

شرمنده اگر حرف زد و شعر نیاورد

ای کاش...



نظرات()   
   
یکشنبه 7 خرداد 1396  10:19 ق.ظ

هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد

به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد

 

ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم

چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد

 

پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من

به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد

 

به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد

که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد

 

به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده

ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد

 

جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را

دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد

 

مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد

اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد

 

میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم

ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد

 

ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم

رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد

 

به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون

مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد


نظرات()   
   
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396  09:15 ق.ظ

همه ی شهر من انگار به تو معتادند

همه ی شهر من انگار به تو معتادند

که فقط پیش خودت، منظره هایش شادند

 

مردمش لحظه ی خندیدن تو می رقصند

مردمش درد ندارند ، همه آزادند

 

نیستی! پنجره و شمع به خود می لرزند

دلخوشی های کمم توی مسیر بادند

 

داغ دیدند همه دخترکان بعد از تو

با تن لخت در آتشکده ها جان دادند

 

تو خودت بهتر از این قافیه ها می دانی

تو که بودی همگی بوی غزل می دادند

 

مانده بودی اگر اینجا به نگاهت سوگند

اتفاقات بد اینطور نمی افتادند   !

 


نظرات()   
   
دوشنبه 10 اسفند 1394  09:20 ق.ظ


 گر چه تیر از نگهت آمد و دلگیرم كرد

در غم دام فریبای تو زنجیرم كرد

رهگذر بودی وآن دم گذر از ما كردی

كه دو چشمان سیاهت به تو درگیرم كرد

شیوه ی چشم سیاه تو به شب می ماند

كه به امید سحرگاه،مرا پیرم كرد

من ز ابهام شب عشق تو می ترسیدم

تا مرا قدرت احساس تو چون شیرم كرد

عشق داند هدف آمدنم نیست شكار

چشم شهلای تو در دامن نخجیرم كرد

همه دانند نبستم گذر راهت را

دل تو آمد و خود را به سر تیرم كرد

آنچنان غم ز دو چشمان تو پیدا می شد

كه مرا از هوس شادی خود،سیرم كرد

گرچه همراه نبودی ز تو من خوشحالم

كه به بیراه خوش عشق تو تقدیرم كرد

دل درمانده شتابان به رهت می آمد

تا كه ماندن به غم خاك چنان دیرم كرد

در شب عشق تو هامون شده ویرانه مپرس

كه چگونه هوس عشق تو شبگیرم كرد


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات