تاراجون - مطالب ابر عشق
سه شنبه 24 اسفند 1395  10:12 ق.ظ

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

برف پرواز درخت عشق هوس


نظرات()   
   
سه شنبه 11 اسفند 1394  09:56 ق.ظ


 میبینی عشـــقِ مــــن!؟
 
میخواهند ما را از هم جــــدا کنند ....
 
آرام باش عشـــقِ من!
 
ما تا همیشه از آن همدیگریــم...
 
عشق ما به دستهای گره خوردمان نیســــت...
 
عشق ما به قلبهایمــــان است...
 
میبینی عشـــقِ مـــن!؟
 
از امشـــب تا صبح نمیخوابم,میخواهم غرق درچشمانت شوم.
 
میخواهـــم قهـــوه ای خوش رنــگ چشمانـــت شود قهـــوه ای دلیل بیدار مانـدنم در دنیــــا...
 
میخواهـــم صبـــحِ بـــدون تو را بیدار نشـــــوم
 
آرام باش عشـــقِ مــــن!؟
 
روز مــــن به طلوع آفتاب دنیانیســـــت...روز من اینگونه آغاز میشود:
 
"چشمهایــــم را روی هم میگــــذارم و به لحظه ای که برای اولیـــــن بار به آغوش فشاردمـــت فکــــر میکنم...
 
یادت هســــت!؟نفســـم به سختـــی درمی آمــــد,از همه ی دنیا بی خبر شــــدم...
 
آری,آن لحظه دنیای من در بین بازوانم خلاصـــــه میشــد"
 
آری خورشیـــدِ زندگیـــِ مــــن!
 
روز مــَــن با فکر بتـــو شروع میشــــود و با خیــــال تو شــــب بخواب میــــروم....
 
آری عشـــقِ مــــن!


نظرات()   
   
یکشنبه 25 بهمن 1394  09:22 ق.ظ

عشق در ادیان مختلف
عشق در ادیان مختلف


نظرات()       
چهارشنبه 18 آذر 1394  04:39 ب.ظ

نـﮧ تـو نمیـבانــے

   هـچڪـس نمـے בانـد پشت ایـטּ چهره ے آرام

      בر בلـم چـه میـگذرב...

  نمـے בانـے

 ڪسـے نمـے בانـב

  ایـن آرامش ظـآهـرے و ایـטּ בل نـآ آرام

  چـقـבر פֿسـتـﮧ ام ڪرבه اسـت

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


نظرات()   
   
سه شنبه 17 آذر 1394  07:44 ب.ظ


خیالت راحت اینجا کسی گرسنه نیست..

همه روزی چند بار گول میخورند..!

 

جملات زیبا.جملات زیبا

مادری دست در دست کودکش و چشم در نگاه مرد غریبه..

پدری پا به پای همسرش و دل در گرو اندام زن همسایه..

آری این بود که کودک یاد گرفت با تو ازدواج کند

اما....!

به او فکر کند....


نظرات()   
   
سه شنبه 17 آذر 1394  07:42 ب.ظ

754992_6juk3mzi.jpg
یک نگاه

یک عشق

یک بوسه

یک آغوش و یک اشتباه و یک بکارت از دست رفته

و یک جنین که نامی دارد حرام زاده و خانه ای در میان زباله های شهر

و این جنایت در سرزمینم توجیح دارد

عشق ازادی مدرن بودن


نظرات()   
   
دوشنبه 16 آذر 1394  04:50 ب.ظ

داستان عاشقانه و غمگین خوش خیال

صدای جیرینگ جیرینگ زنگ گوشی میومد...

خسته ام خسته حوصله ندارم برم مدرسه حقیقتش خیلی خسته ام ولی چیکار کنم باید برم..!

بلند شدمو رفتم دست صورتم و شصتم دیر شده بود... عمه فاطمه گفت : مهدی کجا صبحانه نخوردی ؟؟؟

گفتم خدایش دیرم شده... اینم بگم که من پدر و مادرم تو یه صانجه فوت شده بودند و خونه عمم زندگی میکردم

سال سوم دبیرستان فنی بودم و سال آخر تحصیلم بود... کفش رو پوشیدم رفتم سر خیابون ماشین بگیرم تا مرکز شهر

اخه مدرسه ما دوره... ماشین وایساد سوار شدیم..... تو ماشین خوابم میومد آخه خسته بودم دیشب خوب نخوابیده بودم...

رسید کرایه رو دادم... هدفون رو زدم تو گوشم راه افتاده تا ایستگاه مدرسه برم.... یه مشکل بود من باید از جلو یه مدرسه

دخترونه عبور میکردم.... داشتم میرفتم که دیدم یکی رو که با دیدنش لرزه ام میگرفت... اونو هر روز که میرم مدرسه میدیدم

خیلی خوشحال شدم خستگیم پرید دیدمش ... با رفقاش بودند نگاش کردم یک لبخند زدم ... اونم لبخند زد :)

من راستش خیلی بهش دل بسته بودم.... رفتم ایستگاه اتوبوس سوار شدم رفتم مدرسه...

داخل مدرسه دوستان رو دیدم از زنگ اول تا آخر فکرم به اون بود...

مرخص شدم به دوستم گفت.. حسن بیا امروز جلو مدرسه دخترانه بریم من باید یکی رو ببینم آخه رفیقم موتور داشت...

گفت : عاشق شدی نکــبت ؟ گفتم : خفه شو بابا..!

رفتیم اونجا منظر واستادم نیومدش عصابم خورد بود همه دخترا اومدن اما اون پیداش نشد...

عصاب ریخته بود.. رفتم مغازه یک نوشیدنی بخرم هوا گرم بود رفتم تو مغازه.. داشتم شاخ در میاوردم دیدم اون داخل مغازه بود. بدجور جا خوردم ... دید داغونم لبخند زد... منم عصابم راحت شد.. دو تا جک وستر خریدم (یک نوع نوشیدنی) ..

رفتیم رسیدم خونه.. همش تو فکرش بودم.. که اون داخل مغازه چیکار داشـــــــــــت ؟؟

گذشت و فردا شد... راه افتادم برم مدرسه... رسیدم جلو مدرسه دلو زدم به دریا گفتم اینبار میرم جلوش بهش میگم بیا تو کوچه کارت دارم....

 

یه نفس عمیـــــــــــق کشیدم و رفتم ... گفتم خانم میشه یه لحظه خصوصی باهاتون بحرفم.. یکم سکوت کرد و گفت باش....

رفتیم تو کوچه بهش گفتم میتونم اسمتون رو بپرسم؟؟؟

گفت : مریم هست اسمم..

گفتم : مریم خانوم میخواستم یه چیزی بهتون بگم ؟

گفت : خب بگو ؟

دستام میلرزید گفتم : من من دو دو ست دارم و عا عا شقت شدم... آخه اولین بارم به دختر پیشنهاد میدادم...

عصابش بهم ریخت انگار ..

گفتم این شماره امه یه سوال دیگه دارم که الان نمیشه گفت دیرم شده باید برم

شماره رو بهش دادم....

 

سریع رفتم.. عصابم نمیدونم چرا خورد بود ... و خوشحال بود....

رفتم مدرسه... ..

زنگ آخر خورد و یواش یواش منو حسن رفتیم ... اینبار دیگه جلو مدرسشون نرفتم رسیدم دم در خونه سریع رفتم سراغ گوشیم که اون اس ام اس نداده....

..

دیدم یک اس ام اس اومده... خوشحال شدم....

وفتی دیدم اس ام اس ایرانســـــــــــــــل بود :|

عصابم شد خراب گوشی رو پرت کردم سرم رو گذاشتم رو بالشت و چشامو بستم...

خسته بودم خوابم برد.... عصر شد بیدار شدم...

دیدم بازم اس ام اس نیومده بود...

کم کم بغضم داشت میترکید.. :(

 

هدفون رو برداشتم رفتم طرف ساحل ( بندرعباس ) قدم میزدم... ساعت 8 شب شد..

راه افتادم بیام خونه...

رسیدم خونه...

حالم یجوری بود !!

عمم پرسید: چت شده ؟؟

گفتم : هیچی خستم !!

گفت : نکنه سرما خوردی زنگ بزنم شوهر عمت بیاد بریم دکتر..!؟

گفتم : نه خوب میشم استراحت کنم...

رفتم خوابیدم...

صبح شد و حال نداشتم مدرسه هم نرفتــــــــم !

دیدم اس ام اس اومد....

باخودم گفتم دوباره ایرانســــله...

دیدم یه شماره عجیب و غریبه...

نوشته بود :

سلام..خوبی؟؟ من مریمم؟؟ سوال داشتی ؟؟

 

نوشتم واسش :

خیلی نامردی چرا دیروز اس ندادی میخواستم دق کنم؟؟

 

نوشت :

ای بابا دیروز گوشیم خراب بود...

 

نوشتم :

آها، خب چه خبر خوبی ؟؟ چیکار میکنی مدرسه هستی ؟؟

 

نوشت : اره مدرسه هستم زنگ تفریح هستم...! سوالتو بپرس؟؟

 

نوشتم :

سوال خاصی نداشتم ! خواستم بگم اون رو تو مغازه جلو مدرسه چیکار میکردی ؟؟ ببخشید کنجکاو شدم بدونم..

 

نوشت :

مغازه بابام بود پیشش بودم تعطیل کنه باهم بریم خونه...

 

نوشتم :

آها............................

 

اون روز خیلی باهم حرف زدم و چند روز همینجورگذشت و عاشق هم شده بودیم....

 



نظرات()   
   
دوشنبه 16 آذر 1394  04:47 ب.ظ

داستان بغلم کن عشق خوبم
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.
هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”
آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل‌باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت‌ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می‌کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه‌ها کرد و بعد همه را پاره کرد.
زنی که بیش از ۱۰ سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می‌دانستم که آن ۱۰ سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی‌اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می‌افتاد.
فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی نکردم و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی‌خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی‌خواست که جدایی ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!
خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.”
مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.
با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس‌هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می‌کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می‌شد. گویی ضربه‌ای به من وارد شد، ضربه‌ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می‌شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش کردم. برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آخر تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست‌های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می‌کردم، درست مثل اولین روز ازدواج‌مان. روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می‌توانستم قدم‌های آخر را بردارم. انگار ته دلم می‌گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی‌شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال‌ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و نزدیکی در زندگی‌مون توجه نکرده بودم!”
آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها کردم. نمی‌خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی‌خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می‌کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی‌کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی‌خوام. این منم که نمی‌خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی‌خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی‌دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج‌مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون‌طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می‌زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله‌ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل‌تون می‌نویسید؟” و من درحالی که لبخند می‌زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می‌گیرم و حمل می‌کنم، تو رو با پاهای عشق راه می‌برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”
به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی‌تون بشید!


نظرات()   
   
یکشنبه 15 آذر 1394  10:20 ق.ظ



اس ام اس عاشقانه خرداد 94 , عکس عاشقانه 94 , متن عاشقانه جدید


تو دوری زمن من بیقرارتم

تو عشقی من من عاشقتم

وفای تو چنان بود ک کرد مرا حیران ک چنان باوفا هستی تو ای مهربان

شعر بلد نیستم بیت بلد نیستم هرچه گویم خود ندانم چ گویم

باز میگویم فاش میگویم تو را میگویم گر شوی خوشحال من میشوم

باحال همچو طوطیه رنگین شمال تو اهو باش

من در غربت تو میکشم انتظار چون دوستت دارم هستم بی قرار


نظرات()   
   

درست یک سال پیش بود که با هم آشنا
شدند فرزاد و فرانک ترم آخر دانشگاه بودند که فرزاد به فرانک پیشنهاد
ازدواج داد فرانک با اینکه او را به خوبی میشناخت اما مثل همیشه در کارش
تامل کرد و از فرزاد به مدت یک هفته فرصت خواست تا به او فکر کند فرزاد هم
با علاقه ای که با او داشت این فرصت را به او داد اما خدا می داند که این
یک.. هفته را چگونه سر کرد همه ی هم و غمش فرانک بود خلاصه یک هفته سپری
شد اما هفته ی دوم وقتی فرزاد پا در دانشگاه گذاشت با همه ی. شور و شوقی
که داشت با پدیده ی جالبی روبرو شد او فرانک را با یکی از هم دانشگاهیان
دید که از دانشگاه بیرون رفتند فرزاد لحظه ای احساس تنهایی کرد و بعد از
آن اشک ریخت در همین موقع سایر دانشجویان گرد او آمدند تا او را آرام کنند
اما فرزاد به آنها مجال نداد و به دنبال فرانک رفت اما او نتوانسته بود
آنها را گیر بیندازد و گمشان کرده بود فرزاد دیگر احساس می کرد که آنهمه
احساس عشق از وجودش رخت بسته و دیگر هیچ علاقه ای به فرانک ندارد اما آیا
می توانست او را فراموش کند ؟ هرگز نه فرزاد بعد آن ماجرا سخت بیمار شد او
حتی چندین روز به دانشگاه نرفت تا اینکه خبر بدی شنید شخصی که فرزاد او را
نمیشناخت ادعا کرد که فرانک با کس دیگری ازدواج کرده و از فرزاد خواسته او
را فراموش کند اما این سخن. موجب شد تا فرزاد بخواهد که فرانک را فراموش
کند درست شش ماه از آن ماجرا گذشته بود که فرانک به در منزل فرزاد آمد
فرزاد وقتی در را باز کرد و او را دید در را به رویش بست و پشت در تا می
توانست. اشک ریخت اما فرانک التماس کرد تا در را بگشاید. خلاصه فرزاد با
آن همه احساس تنفر از فرانک در را باز کرد اما به او نگاهی نکرد فرانک به
فرزاد گفت که برای تمامی کارهایش دلایلی دارد فرزاد فهمید که فرنک شش ماه
تمام را درگیر بیماری سختی بوده و تمامی هر آنچه شنیده جز گزاف بیش نبوده
فرانک به فرزاد گفت که نمی خواسته با گفتن حقیقت او را ناراحت کند و دیگر
عمری برایش نمانده و باید برود و تنها دلیل آمدنش این بوده که عشق خود را
ثابت کند بعد از آن سخنان دیگر گریه به فرزاد مجالی نداد او با اشکهایش
فهماند که معنای واقعی عشق را دریافته و دیگر ناراحت نیست و نام فرانک تا
ابد در قلبش می ماند. آری عشق این چنین فرصت را برای بودن در کنار هم می
گیرد اما چه خوب است که این چنین معنای آن درک شود.
نتیجه تصویری برای عشقی


نظرات()   
   
شنبه 14 آذر 1394  10:57 ق.ظ

آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد...عشق زنجیر شد...دنیا پر از زنجیر شد ؛
و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا، دنیای بی زنجیر می خواست،
اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود...دست شیطان از زنجیر پر بود!

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن،
شاید نام زنجیر تو، عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.
اسمش را مجنون گذاشتند!
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت...او انسان را با زنجیر می خواست!

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد،
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود....لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند چون نام دیگر او آزادی بود.
[عکس: l4ts43v4qqf74u9tc.jpg]


نظرات()   
   
شنبه 14 آذر 1394  10:55 ق.ظ



سلام ای خواب ای رویا
سلام ای آنکه با تو عشق شد پیدا
سلام ای آشنا ، ای مه
سلام ای مونس شبها
مرا با خود ببر زینجا
نمی دانی که چشمانت
چه با من میکند هر شب
نمی دانی فریب چشمهای تو
طلسمم میکند دیوانه میسازد نگاهم را
ولی افسوس اینجا
فاصله
صدها
هزاران راه را باید بپیماید
و من تنها
ندارم طاقت رفتن
نگاهم کن
بشو همراه
من اینجا بی تو تنهایم
و می گیرم
سراغ چشمهائی را
که یک شب آتشی افکند در جانم
ولی افسوس
این آتش
زبان شعر هایم را
نمی داند
نشد همراه
ندانست این دل تنها
که یک دم
هم زبانی را
طلب دارد
نمی داند دل تنها
پری رویان دیگر را


نمی داند اگر
یک دم !
شبی !!
تنها !
زبانم را بداند او
من آن شب را
کنم تا صبح فردا
روشن از مهتاب
و فردا روز آغاز است


نظرات()   
   
سه شنبه 10 آذر 1394  04:02 ب.ظ

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود 
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

 


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic