تاراجون - مطالب ابر شعر
چهارشنبه 14 تیر 1396  09:28 ق.ظ

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم

.


نظرات()   
   
سه شنبه 13 تیر 1396  06:08 ب.ظ

می خواست برایت غزلی ناب بگویید

شاعرتر از این  باشد  و نایاب بگویید

 

می خواست که حافظ شود و مصرع به مصرع

شعری همه اعجاز و به اعجاب بگویید

 

یا اینکه ره خواجه به امروز  بپویید

شعری به سبکبالی سهراب بگویید

 

شعری که ختامش ، سر آغاز تو باشد

باشد که طلوع تو ز مهتاب بگویید

 

بیت الغزلش عکس تو پژواک نماید

یعنی تو شود از تو در این قاب بگویید

 

بی تاب تر از مطلع و یک آیه ی تازه

 شاید که توانست در این باب بگویید

 

شاید که توانست برایت بسراید

یا این غزل از آیینه ی خواب بگویید

 

شرمنده اگر حرف زد و شعر نیاورد

ای کاش...



نظرات()   
   
دوشنبه 9 فروردین 1395  03:41 ب.ظ


 جعبه ی مداد رنگی هایم را آورده رفیق جانم
به کوریِ چشمِ حسودانت
آبی می زنم به آسمانت و
پلِ رنگین کمان می زنم از آسمانم به آسمانت
هفت رنگ و رویایی
در هوایت پرنده می پرانم و
هزار شکوفه ی نو رس را به درختانت پیوند می زنم ...
بخند برایم رفیق جانم
بخند
که تا پروانه هایِ ارغوانی را به خوابهایت راهی هست
دستِ ناپاک هیچ خنجر به دستی به حریمِ صدفی ات راه پیدا نخواهد کرد /.


نظرات()   
   
شنبه 7 فروردین 1395  03:00 ق.ظ

تو که رفتی دل من بی سر و سامان نگاهت

 تو که رفتی دل من بی سر و سامان نگاهت
 
همچو یک تشنه که در آرزوی قطره آبی
 
میکشد این و سو و آن سو، تن بی جان خودش را
 
گشته آواره و صد حیف
 
نداری خبر از حال نزارم
 
که بهارم،دل پاییزی من را
 
لایق وصل گل عشق نداند
 
و که داند ؟
 
که در این خلوت بین من و رویای تو صدها گل احساس شکفته ست
 
اشک بر دامن رویم بچکیده ست
 
شنیده ست دلم از دهن رهگذر بی سر و پایی
 
که تو امروز گذارت سر کوی دگران است
 
گران است برای دل من هجر تو ای یار
 
که اسرار سپارم به نسیم سر کوی تو
 
و بیایم سر راهت بنشینم
 
و ببینم که تو اگر بر من رنجور عنایت ننمودی
 
لا اقل شاد بمانی
 
تو چه دانی که مرا دیدن لبخند تو آرامش جان است
 
و همین مایه عمر گذران است...
شعر زیر را هم بخوانید:
اون دو تا مست چشات،شعر های عاشقانه


نظرات()   
   
چهارشنبه 12 اسفند 1394  09:25 ق.ظ

 بی توان ظلمی که شادی کردبامن غم نکرد!

گریه هایم یکذره ازاندوه هایم کم نکرد!

انقدر دنیای ماباهم تفاوت داشت که

خطبه های عقدهم مارا به هم محرم نکرد

رازدورافتادنم ازخویش راازکس نپرس

هیچکس ظلمی که من بر نفس خودکردم نکرد

نیست تاثیری درایما! لالها فهمیده اند

این که ده انگشت کار یک زبان راهم نکرد

نه هراس ازاتش دوزخ نه اسرار از بهشت

اخرش هم ادمی راهیچ چیزادم نکرد....!


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic