تاراجون - مطالب ابر خاطرات
چهارشنبه 19 مهر 1396  09:58 ق.ظ

آروم آروم به نبودنت عادت میکنم
آروم آروم به نبودنت عادت میکنم…

چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم….

دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم …

سهم منم همینه تنهایی تنهایی تنهایی

انقدر این بغض گلومو سنگین کرده که حتی…

نمیتونم حرفامو اینجا بنویسم.

دیگه بی هوا خندیدن رو یاد گرفتم

دیگه تنهایی رو خیلی وقته یاد گرفتم …….

تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفتم …

یاد گرفتم چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی …

یاد گرفتم نفس بکشم…

بی تو…و بیاد تو

یاد گرفتم چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطراتت پر کنم….

خوش به حال اونی که دستای تو رو میخواد بگیره…

یادت باشه هنوز تو قلبمی…
 
هنوزم دوستت دارم عشقم
 
 


نظرات()   
   
سه شنبه 31 مرداد 1396  09:58 ق.ظ

چند روزیست که روی لب هایم ،چیزی به جز لبخند تلخ نقش نبسته...

شاید هم چند هفته است...

شاید هم چند ماه...

هر چه که هست،

فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند و  خنده هایم بغض شده اند ...

هرچند همیشه از درون میگریم...

هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و میپرسم:آیا این منم؟!

این همان منم که هر کجا که بودم،

نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی دلش خانه کند؛

که خود حالا،

فقط گاهی به تقدیر خویش،پوزخندی میزنم...!؟!؟

روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک میکند...

برای برخی بیش و برخی کمتر...

اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛

که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی که  روی ذهنم حک شده بودند،

پارچه ی فراموشی میکشیدم،

روزگار تلنگری مهیب به من زد که علاوه بر شکستنم،

مرا وادار به انتظاری دوباره،طولانی تر اما قاطعانه تر کرد...

اما چه می شود کرد و چه می توان گفت...

جز رقصیدن به ساز روزگار و سکوتی سنگین،

که گاهی خویش را نیز در آن گم میکنم!

سکوتی برای حفظ آرامش و تعادل همه چیز به  جز خودم...

سکوتی که به واسطه ی پر از حرف و درد بودن به

وجود می آید...!

سکوتی تلخ...

اما کار ساز...

که گمان میبرم روزی کار خودم را نیز بسازد...!


نظرات()   
   
سه شنبه 13 بهمن 1394  09:28 ق.ظ

خاطره
 تصور کن روزی بهم
 


پیام بدی و جواب ندم!
 


زنگ بزنی و
 


تعجب کنی چرا جواب نمی دم



و روزی دیگه زنگ بزنی
 


و یکی از خانواده ام
 


جواب بده بگه بفرمایید؟
 


و تو بگی کجایی؟؟!



بگه منظورت اون مرحومه؟؟؟؟



چیکار می کنی؟
 


داد می زنی؟
 


گریه می کنی؟
 


اون وقت می گه امروز 4 روزه دفنش کردیم



اون لحظه چی میــــــ ــگی؟
 


تا وقتی امروز کنارتم



سعی کن دوستم داشته باشی



چون ممکنه روزی بیاد و من نباشــــــم...



دیروز یکی رو دفن کردن



امروز یکی و فردا هــــم من...
 


آرررررررررررررررره زندگی همینه


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات