تاراجون - مطالب ابر احساس
پنجشنبه 15 تیر 1396  05:37 ب.ظ

به همین راحتی
مرا ندیدی …

من
به همان راحتی
تو را کنار گذاشتم …

طول رابطه
دلیل بر عمر باقی
نخواهد بود …

من برای دنیایم
شریک می خواستم
تو حتی زحمت دیدن دنیایم را هم
به خود ندادی …

جدایی
را دوست ندارم
اما گاهی بین بَد و بَدتر
مجبور به انتخاب بَد هستم …

خود خواهی من
حاصل تنهایی مفرطم بود
تو حتی تنهاییم را نفهمیدی …

تمام خاطرات منِ با تو بودن
برای من …
تمام خاطرات توِ با من بودن
باز برای من …

دنیای تنهای من
قدر لحظات دوتایی رو خوب میدانند …
اما دنیای لوکس تو …

هیچ وقت از دیدن کلمه پایان
احساس خوبی نداشتم …

اما …

پای آ ن …


نظرات()   
   
چهارشنبه 31 خرداد 1396  11:41 ق.ظ

شعر سپید کوتاه از شروین اعتمادی

در کافه ای نشسته ام
و نبض فنجان را میگیرم
هنوز گرم است
گرمایش مرا به روزهایی می بَرَد
که هنوز جوان بودم
هنوز عاشق بودم
روزهایی که در پیاده رو قدم میزدم
و به دنبال سطری می گشتم
تا شعری نیمه تمام
از تو را تمام کنم
بعضی چیزها انگار
هیچ گاه تمامی ندارد
مثل مرگ باغچه
در چشمان باغبان پیر
مثل پژمردن آخرین رز آبی
در دستان تو
مثل همان شعری که سالها نا تمام ماند
میدانی !
با مرگِ هر لحظه
تنها خاطره ای متولد میشود
تا در سطوح دیگری از درد
ریشه هایش را
در جانت فرو کند
و آنوقت
مثل همین فنجان
به آرامی سرد میشوی
و ضربانِ نَبْضَت
دیگر احساس نمیشود…


نظرات()   
   
پنجشنبه 25 خرداد 1396  11:09 ق.ظ

کودکی کنجکاو میپرسید:                       

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!


نظرات()   
   
شنبه 20 خرداد 1396  12:56 ب.ظ



می ترسم از این روزهای دلتنگی ، از این روزهایی که در فراق تو و

 بدون سایه ی چشمانت سر می شود .

همه می آیند و می نویسند و می روند ، روی دیوار ، لای کتاب ، بر

 سینه سنگ و درخت ، آری همه می نویسند دوستت دارم ! بماند

 به چه کس و چطور آدمی، اما همه از عشق و احساس و دوست

 داشتن می نویسند ! راستش رو بخوای منم می نویسم قد همه ی

 همه ها دوستت دارم اما نمی دانم دلیلش چیست ؟ شاید خیلی

 مهربونی ، شاید خیلی زیبایی ، نمی دونم شاید خیلی با معرفت و با

 کمالاتی ، شاید خیلی بهتر از دیگرون درکم می کنی … شاید هم

 همیطوری دوست دارم نمی دونم 


نظرات()   
   
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  09:46 ق.ظ



 موهایم را همچون امواج خروشان دریا

در نسیم نفسهایت آرام آرام رها می کنم

و لذت با تو بودن را

همچون تماشای غروبی دل انگیز

تا مرز جنون احساس می کنم

و تو با من همراه می شوی

لحظه به لحظه با من اوج خواهی گرفت در آسمان عشق

و به انتهای خوشبختی خواهیم رسید

آنجایی که حتی کبوتران برای رسیدن به آن سر باز می زنند

انگشتانم صورتت را لمس می کند

نگاهم را در نگاهت غرق می کنم

و آغوش تو برایم بهشت می شود

بهشتی از جنس گلهای رز قرمز آتشین

که با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم

...


نظرات()   
   
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396  10:04 ق.ظ

سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه.
از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش.
در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم.
عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم.
در همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو خواهم گفت…!
می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم.
درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم!
احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم.
چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش!
ای هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده! بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان.
نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا.
اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت.
.
.


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic