تبلیغات
تاراجون - خاطرات تلخ
جمعه 13 مرداد 1396  10:35 ق.ظ

همه خاطره ها را نمی شود برای همه کس تعریف کرد...
بعضی خاطره ها فقط مخصوص پدرت هستند..
بعضی ها مخصوص پدرت و بعضی ها فقط برای تو..
روزهای طولانی که تو در آن سوی نرده ها ؛
در ورزشگاه مشغول تمرین و مسابقه بودی؛
من دراین سوی نرده ها مجبوربودم
در انتظار تمام شدن تمرینت وقتم را به نحوی سر کنم..
یک روز ماشین را می شستم؛
یک روز جدول حل می کردم و روزنامه می خواندم؛
یک روز کتاب و قرآن می خواندم؛
و بعضی روزها هم دور پارک...
روزه بودم و تشنه ،
اما داخل ماشین گرم می شد و مجبورمی شدم هرازگاهی پیاده روی کنم..
آنقدری که چهره ام برای مردم تکراری نشود...
یک روز درحین این دور زدنها؛
متوجه شدم که چند پسرجوان زاغم را چوب می زنند..
بی اعتنا ،راهم را عوض کردم...
ناغافل از آن سو آمدند و راه برمن بستند...
هوای پارک رو به تاریکی می رفت
و در آن ساعت نزدیک به اذان پارک خلوت بود...
یکیشان اول سلام کرد..
بعد دومی و بعد سومی ..
هرکدام با عرض اندام های عجیب و غریب ؛
بر و بازوهای خالکوبی شده را بیرون انداخته بودند
و سرو شکلشان به نظر موجه نمی رسید...
با آرامش جواب سلامشان را دادم...
بعد مثل همان سلامشان ،
دوباره همه به توالی یک سؤال را تکرار کردند:خانم ،پسر می خواید !!؟؟
شاید چند دقیقه ،
شاید چند ثانیه اما به درازای یک عمر طول کشید
تا متوجه منظورشان شوم...
و در احساس گنگ و تأسف برانگیزی ؛
بدون لحظه ای درنگ اول به چشم هایشان زل زدم
و بعد به آن سوی نرده ها..
تو را نشانشان دادم...
گروهی داشتید دور زمین چمن می دویدید...
تورا نشانشان دادم
و با بغضی که طعم خاکستر
و خاک اره می داد گفتم :
من پسر دارم ،خوبشم دارم ،
اوناهاش ،همون که استوک مشکی پوشیده ،
مثل خود شما خوش تیپه ،
می خواید به همدیگه معرفیتون کنم ؟!!
پسرها به تونگاهی کردند و از آتش نگاه من پاپس کشیدند...
سه سال پیش
روز آخرماه رمضان...
تمرین توکه تمام شد ،
در ماشین نشستی و دکمه رادیو را زدی...
به سمت شمال می آمدیم که صدای اذان آمد...
شیر و کلوچه را برایم بازکردی و به دستم دادی..
بطری رابه دهانم بردم اما با اشک افطار کردم..
دیدی و از حالم پرسیدی و هیچ نگفتم..
و هیچ ندانستی..
لحظه افطار تنها دعایی که بر زبانم جاری شد این بودکه تو عاقبت به خیرشوی..
آنقدری که دوسه سال دیگر ،
درماه خدا شیطان وسوسه ات نکند
که به ناموس مردم و به زن محترم و موقری همسن مادرت
فقط به این دلیل که در پارک تنهاست پیشنهاد بی شرمانه بدهی...
و مادران و خواهران دیگران را خواهر و مادر خودت بدانی
مگر آن گاه که عاشق شوی...

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 19 مرداد 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر