تاراجون
سه شنبه 31 مرداد 1396  09:58 ق.ظ

چند روزیست که روی لب هایم ،چیزی به جز لبخند تلخ نقش نبسته...

شاید هم چند هفته است...

شاید هم چند ماه...

هر چه که هست،

فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند و  خنده هایم بغض شده اند ...

هرچند همیشه از درون میگریم...

هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و میپرسم:آیا این منم؟!

این همان منم که هر کجا که بودم،

نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی دلش خانه کند؛

که خود حالا،

فقط گاهی به تقدیر خویش،پوزخندی میزنم...!؟!؟

روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک میکند...

برای برخی بیش و برخی کمتر...

اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛

که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی که  روی ذهنم حک شده بودند،

پارچه ی فراموشی میکشیدم،

روزگار تلنگری مهیب به من زد که علاوه بر شکستنم،

مرا وادار به انتظاری دوباره،طولانی تر اما قاطعانه تر کرد...

اما چه می شود کرد و چه می توان گفت...

جز رقصیدن به ساز روزگار و سکوتی سنگین،

که گاهی خویش را نیز در آن گم میکنم!

سکوتی برای حفظ آرامش و تعادل همه چیز به  جز خودم...

سکوتی که به واسطه ی پر از حرف و درد بودن به

وجود می آید...!

سکوتی تلخ...

اما کار ساز...

که گمان میبرم روزی کار خودم را نیز بسازد...!


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مرداد 1396  09:48 ق.ظ

وقتی می گویم سراغم نیا,


نه این که فراموشت کرده ام . . . ! !


یا دیگر دوستت ندارم !


نه,


من فقط فهمیده ام;


وقتی دلت با من نیست . . .


بودنت مشکلی را حل نمی کند


تنها دلتنگ ترم می کند.


نظرات()   
   
یکشنبه 29 مرداد 1396  10:44 ق.ظ

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار

همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم

نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید

به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ

به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن



نظرات()   
   
شنبه 28 مرداد 1396  09:32 ق.ظ



ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم به لب جوی جهان گذران را

آفاق همه نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

جانم به لب از صحبت احباب برآمد

 


نظرات()   
   
پنجشنبه 26 مرداد 1396  12:33 ب.ظ

هدف شرکت ادریس ، توسعه ارتقاء جایگاه سازمانی تمام برند های کشور با بهترین و جدیدترین فنون برندسازی و هویت سازی است که صنعت کشور را هم ردیف صنایع کشورهای جهان اول قرار دهد.

این شرکت  به واسطه داشتن تجربه و تخصص در فرآیند برندینگ ، نیروهای خلاق و سبک های متمایز و اختصاصی و تمرکز در بخش ویژوال برندینگ ، کلیه خدمات هویت سازی برند، هویت بصری برند، طراحی لوگو  و تدوین کمپین تبلیغاتی ، ایده پردازی و ارائه کانسپت های خلاق و مشاوره هویت سازی برند را با سبک های متمایز و اختصاصی ، متناسب با هویت برند شما ، در کمترین زمان ممکن و هزینه مناسب با ویژگی ها و شرایط خاص و منحصر بفرد در اختیار شما قرار می دهد.

شرکت ادریس چشم انداز خوبی برای صنعت کشور می بیند که با امید و توکل به خداوند متعال و تلاش و پشتکار، ادریس سهم مهم و بزرگ خود را که رسیدن به توسعه کشور است را محقق خواهد کرد.

از جمله نمونه کارهای این شرکت میتوان به دستگاه تولید لیوان کاغذی اشاره کرد و ده ها برند دیگری که اکنون از نامداران تجارت الکترونیک می باشند .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 26 مرداد 1396  10:02 ق.ظ

وقتی دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست من را دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی  کردن

مثل تنها مردن


نظرات()   
   
چهارشنبه 25 مرداد 1396  11:00 ق.ظ

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است ..


گفتم مرا غم تو ، خوشتر زشادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ..


گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است ..


گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است .. گفتا سخن همان است ..



نظرات()   
   
سه شنبه 24 مرداد 1396  12:21 ب.ظ

پروردگارا ...

تمامِ گلایه هایی که درسرم هست

ده‌ها کتاب می‌شود ...

اما ...

تمام چیزی که در دلم هست،

فقط دو کلمه است:

" شکرت و سپاس... "

http://toptoop.ir/files/36/toptoop.ir%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%D9%88%20%D9%85%D8%AA%D9%86%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%20.jpg


نظرات()   
   
دوشنبه 23 مرداد 1396  10:47 ق.ظ



تنهایی تقدیر من است...

سهم من از دنیا تردید است

سهم چشمانم،اشک

سهم لبانم،لبخندی دروغین

سهم زبانم،دروغ

سهم دستانم،سرمای تنهایی

اری سهم من از دنیا این است

سهم قلبم،شکستن

سهم،روحم در خود شکستن

سهم اینده ام چیست؟

ایا شاد زیستن با قلبم اشتی خواهد کرد؟؟؟

زیستن با قلبم اشتی خواهد کرد؟؟؟


نظرات()   
   
یکشنبه 22 مرداد 1396  11:21 ق.ظ

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لب بر لب من م لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبائی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی

در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست


نظرات()   
   
شنبه 21 مرداد 1396  10:58 ق.ظ

نوشتم ۵۰٪ ﺯﻥ ﻫﺎیی ﮐﻪ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ"
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ ۷۵٪ : ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻫﺎ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﭘﺴﺮ ﮐﺮﻭﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺭﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ ۳۵٪ : ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﮑﺎﺭﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ...
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ :ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﯿﺰﻩ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯿﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺁﻣﺎﺭ ﺍﺳﯿﺪ ﭘﺎﺷﯽ ﻭ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ
ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺳﻦ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﻘﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ 14 ﺳﺎﻝ ﺭﺳﯿﺪ
ﮔﻔﺘﯽ: ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ .
ﮔﻔﺘﯽ: ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﻥ ﺧﺎﺹ ﺩﻩ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺁﻣﺎﺭ ﻣﺮﮒ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ
ﮔﻔﺘﯽ: ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯﺕ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ , ﭘﺴﺮﺕ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺷﺪ , ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻓﺎﺣﺸﻪ , ﺯﻧﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻃﻼﻕ
ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﭘﺎﺳﭙﻮﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺪ , ﻧﺎﻣﺶ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﻨﮓ ﺷﺪ , ﻭﺭﺯﺷﮑﺎﺭﺵ ﺍﺯ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺷﺪ , ﻧﺨﺒﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺪﻝ ﻣﻮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪ , ﺍﺳﻄﻮﺭﻫﺎﯾﺶ ﻋﺮﺑﯽ ﺷﺪ , ﺷﺎﺩﯼ ﺟﺮﻡ ﺷﺪ , ﺗﺠﻤﻊ ﺑﺎﻻﯼ 10 ﻧﻔﺮ ﻏﯿﺮ ﻣﺠﺎﺯ ﺷﺪ , ﺻﺤﻨﻪ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺷﺪ , ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﮑﺎﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺒﮑﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻏﺰﻩ ﮔﻔﺖ , ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺁﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﺏ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪ , ﺍﺭﻣﻨﺴﺘﺎﻥ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺩ ﺑﺮﻕ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺷﺪ , ﻣﺨﺪﺭ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺷﺪ

ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ
ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻮﺩی ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﭘﺪﺭ ﮐﻪ بودی
سیاسی نبودی مادر و خواهر كه بودی"


نظرات()   
   
چهارشنبه 18 مرداد 1396  11:49 ق.ظ

 کاش می دانستی

که بی طاقتیم هم، از همین است …

زمانی که حرفی تلخ را بر زبان جاری می سازم و می خندم

و تو دلگیر می شویی …

چقدر میان این افکار سردرگمم

لذت بودنت، ترس نبودنت

چشم های بی قراری که لحظه ها را می شمارد

صبوری بی انتهای قلب کم طاقتم

هیچکدام را نمی دانی

و تنها حرفی تلخ را می شنوی

که میان خنده های تلخ ترم بر زبان جاری می شوند


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 19 مرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 17 مرداد 1396  11:47 ق.ظ

تو را نگاه می کنم

خورشید چند برابر می شود و روز را

روشن می کند!

بیدار شو با قلب و سر رنگین خود

بد شگونی شب را بگیر

تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود

زورق ها در آب های کم عمقند…

خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!

جهان این گونه آغاز می شود:

موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند

(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی

وخواب را فرا می خوانی)

بیدار شو تا از پی ات روان شوم

تنم بی تاب تعقیب توست!

می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم

از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب

می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 16 مرداد 1396  11:38 ق.ظ

حالم اصلا روبراه نیست ، بغض دارم بغضی خفه کننده

کسی میداند راه بالا آوردن بغض را آیا ؟

خیلی سخت است همه تورا قوی بدانند و بنامند برای

دیگران کوه باشی اما تو….

تو دلت ذره ذره بشکنی وسرشار از حسرت باشی ونتوانی

فریاد بزنی

بابااااااااااااااا بخدا من هم آدمم ، دل دارم ،

آرزو دارم، مگر میشود فراموش کرد گذشته را؟

یاچشم پوشید ازآرزوها ؟ دلم برای خودم تنگ شده

کاش میشد ریموو کنم تلخکامی هایم را


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 19 مرداد 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 15 مرداد 1396  11:37 ق.ظ

بانو جان...

نمیدانم تا به حال چند متن با عنوان‌هایی چون:

چگونه یک زن ایده‌آل باشیم؟؟!

چطور باشیم تا مورد ستایش قرار بگیریم؟؟!

قوانین جذابیت

مهره‌مار و قوانین طلایی معشوقه بودن

و ... 

مطالعه کردی... 

نمیدانم چندبار پای انتقادهایِ بزرگانه ای

 که به شخصیتت وارد شده نشستی

 و با سکوتت مهر تایید به نظراتِ گوهربارشان زدی..

نمیدانم چندبار یک زن را توی سرت زدند 

و تو با نهایتِ ضعف تمام تلاشت را کردی

 ادایِ خانم‌ بودنش را دربیاوری...

اما این را خوب میدانم چرخیدن حولِ محور آدم‌ها

 و دستورالعمل‌هایشان تو را از خودت خواهد گرفت..

اولین شرط زن بودن اصالت است؛

و اصالت تو به هیچکس و هیچجا

جز به سمت چپ قفسه سینه ات برنمیگردد...

قلبت خالق باورها و اعتقاداتِ توست

 و اصالت یعنی ایستادن پای تمام ترشحات قلبت...

وقتی قلبت فرمان میدهد از مغازه کنار پارک 

برای خودت آبنبات چوبی بخری

باید بدون درنظر گرفتن نگاههای سنگینی

 که حواله ات خواهند شد 

گردالی ترین آبنبات چوبی را برای خودت انتخاب کنی..

وقتی قلبت فرمان میدهد در یک‌ مهمانی تقریبا رسمی

 آن کودکی که روبه رویت نشسته

 و درحال متقاعد کردن خودش است

 تا شیطانی نکند را به یک گل یا پوچ‌ صمیمی دعوت نترس..

باید بدون توجه به چشم‌غره‌هایی که میخواهند

 خانم بودنت را یاد آور شوند بروی و کنارش بنشینی

 و گاهی باهم ریز ریز بخندید..

وقتی قلبت فرمان میدهد در یک هوای بارانی

 چادر مشکی روی سرت بکشی

 و بروی برای قدم زدن نباید بترسی

که چادری گِلی ات را هدف تیکه های سنگینشان قرار دهند..

وقتی قلبت فرمان میدهد جای طبخ یک قرمه سبزی خسته‌کننده

مهمان‌هایت را به ماکارونی عشق‌پز دعوت کنی ؛

نباید از حرفهایی که بعدش حتما پیش خواهد آمد خجالت بکشی...

وقتی قلبت راضی است به جای سفر به سواحل شمال و جنوب 

چند روزی در جوار گنبد طلایی‌اش سرکنی ؛

نباید ایمانت با لقبِ خشکِ مذهبی بریزد...

وقتی کسی را دلگیر میکنی و قلبت فرمان به دلجویی میدهد؛

 نباید به ''مغرور باش غرور برای زن حرف اول است'' توجه کنی...

وقتی به اعتقاد قلبت دلبری به غرور 

و اخلاقی غیرقابل تحمل و عشوه نیست؛

 نباید از ساده و مهربان بودن بترسی..

وقتی با سن و سال بزرگانه ات؛

هنوز هم دلت ضعف میرود برای عروسک؛

 وقتی لاکِ قرمز دستانت را گیرا تر میکنند؛

وقتی موهای بلندت را با جان و دل دوست داری

 و‌ یا وقتی ناگهان در خیابان و میان جمعیت با دیدن یک بچه گربه جیغ میکشی؛

دیگر نباید برای تایید شدنت توسط یک عده ؛

که قلب هایشان حول محور همان دستورالعمل ها میچرخد

 از این باورهای زنانه بگذری...

زن بودن یعنی همین یعنی خودت باش؛

 بگذار فکر کنند گونه ای نادر از جنس مونث هستی

 زن بودن یعنی نه ادای مادرت را در بیاور

 نه بعدها افکارت را به دخترت تحمیل کن...

زن بودن یعنی از پرواز نترس....

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :41  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...